|
سلام بچه ها
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
می خوام یه خبر خیلی خیلی مهم بهتون بدم
18 آذر سال 1370 خدا یه فرشته رو فرستاد رو زمین
اگه گفتین اون فرشته کی بود؟
آفرین کاملا درست گفتین 
اون فرشته من بودم 
(خودم می دونم اعتماد بنفسم در حد تیم ملیه )
این شعرهم تقدیم به خودم 
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد که يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازشاي خورشيد طلا قد کشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي که چکيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
فک مي کردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد
يکي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يکي قصه ي اين رفتن و باور نمي کرد
تا که بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر کدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچکي از عاقبت اون يکي با خبر نبود
چي مي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود
قصه ي گلاي ما حکايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
که فقط تو کار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينکه بدونن ، خيليا خيلي بدن
يکيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يکي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن
روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي کسا در مي ياره
بازياش هميشه يک عالمه بازنده داره
توي هر محکمه کلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو کنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
کاش دلايي که هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازیه تلخ روزگار
|